دیروز تو حیاط نشسته بودم ... اون قدر سریع صورتم داغ شد که فکر کردم ازدرون آتیش گرفتم .... به همراه دوران کودکی ها گفتم یادته بچگی ها ، این قدر هوا گرم نبود. مگه نه؟!
شونه هاشو انداخت بالا و گفت چه اهمیتی داره .... و مثل بچگی ها خم شد و از لای سوراخ در بیرون رو دید زد .... و لبخند زد .... منم همین طور ...
خیلی وقت بود این جوری با کودکی هامون خلوت نکرده بودیم .... گفتم کاش به جای این بستنی یه یخمک دستم بود .... با شیطنت سرش رو از سوراخ دور کرد و گفت : می خوای خودمون درست کنیم؟
گفتم وقت ندارم .... و حوصله اش رو ....! اخم کرد و دوباره شروع کرد به دید زدن ....
صدای تلفن اومد و بهم نگاه کرد ... انتظار داشت مثل کودکی ها دو تایی بدوییم طرف تلفن و هر کی گوشی رو زودتر برداشت ..... ولی هیچ وقت نشد که جواب بدیم چون هر کس که گوشی رو بر می داشت خنده اش می گرفت و گوشی رو می داد به دیگری .... نتیجه این میشد که تلفن رو قطع می کردیم.....
هنوز داشت نگام می کرد و تلفن زنگ ..... سرمو بردم طرف آسمون .... آروم رفت و گوشی رو برداشت ....
دیگه بزرگ شده بودیم !
سفرم داره شروع میشه .... و من هنوز اینجام ..... راستی واسه یه سفر چی می خوام؟!
کلی چیز باید بخرم .... همه چیز انگار گم شده ! از جمله هندس فری موبایلم..... از این یکی نمیشه گذشت....
این آدما چرا این جورین؟!! شبیه مترسک های مزرعه های ترسناک ... یه کم ترسناک تر ....
راستی .... روز پدر مبارک .... !

