تبليغاتX
>>------(¯`•..•´¯)------->نیایش ققنوس>>------(¯`•..•´¯)------->

-من مرغ آتشم،-........... مي سوزم از شراره ي اين عشق سر کشم ............... چون سوخت پيکرم........... چون شعله هاي سرکش جانم فرونشست.............. آن گاه باز از دل خاکستر.............. بار دگر تولد من........... آغاز مي شود............ و من دوباره ،زندگي ام را.............. آغاز مي کنم......... پر باز مي کنم...... پرواز مي کنم .......

نیایش ققنوس

دارم می رم سفر..... یه سفر تنهایی .... سفر که نه در واقع می رم آزمون دانشگاه آزاد بدم ولی بعدش سفرم شروع می شه ...  دو سه باری میشه از این سفر های تنهایی رفتم !

دیروز تو حیاط نشسته بودم ... اون قدر سریع صورتم داغ شد که فکر کردم ازدرون آتیش گرفتم .... به همراه دوران کودکی ها گفتم  یادته بچگی ها ، این قدر هوا گرم  نبود.  مگه نه؟!

شونه هاشو انداخت بالا و گفت چه اهمیتی داره .... و مثل بچگی ها خم شد و از لای سوراخ در بیرون رو دید زد .... و لبخند زد .... منم همین طور ...

خیلی وقت بود این جوری با کودکی هامون خلوت نکرده بودیم .... گفتم کاش به جای این بستنی یه یخمک دستم بود .... با شیطنت سرش رو از سوراخ دور کرد و گفت : می خوای خودمون درست کنیم؟

گفتم وقت ندارم .... و حوصله اش رو ....! اخم کرد و دوباره شروع کرد به دید زدن ....

صدای تلفن اومد و بهم نگاه کرد ... انتظار داشت مثل کودکی ها دو تایی بدوییم طرف تلفن و هر کی گوشی رو زودتر برداشت ..... ولی هیچ وقت نشد که جواب بدیم  چون هر کس که گوشی رو بر می داشت خنده اش می گرفت و گوشی رو می داد به دیگری .... نتیجه این میشد که تلفن رو قطع می کردیم.....

هنوز داشت نگام می کرد و تلفن زنگ ..... سرمو بردم طرف آسمون .... آروم رفت و گوشی رو برداشت ....

دیگه بزرگ شده بودیم !

سفرم داره شروع میشه .... و من هنوز اینجام ..... راستی واسه یه سفر چی می خوام؟!

کلی چیز باید بخرم .... همه چیز انگار گم شده ! از جمله هندس فری موبایلم..... از این یکی نمیشه گذشت....

این آدما چرا این جورین؟!! شبیه مترسک های مزرعه های ترسناک ... یه کم ترسناک تر ....

راستی .... روز پدر مبارک .... !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 1:37 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

کوچیک  که بودم خدا به اندازه ی غول های چراغ جادو بود.... تو یه غار تو اون آسمون بزرگ.... رو تخت پادشاهیه خودش تکیه داده بود ....

فرشته ها خدمتکارش  ..... یکی براش غذا می آورد ....چندد تا  بادبزن بزرگ دستشون .... دستور می داد ...داد می کشید ....

کوچیک  که بودم از دروغ می ترسیدم چون اگه کسی دروغ بگه خدا زندونیش می کنه .... بهش غذا نمی ده .... آب نمی ده ....

خدا یه پادشاه زور گو بود ....

بزرگ که شدم  خدا مهربون تر شد .... به اندازه ی مامان .... به اندازه بابا ...

بزرگ تر که شدم ... دیگه خدا اونی نبود که همه می گفتن ....

بزرگ تر بزرگ تر که شدم ..... خدا ساده شد و وسیع .... به اندازه ی تمام ذرات دنیا.....

و حالا .... انگار دست هارو  نمی شه به کسی داد ....جز خدا .....!

.................... شنیدم که بزرگی ...... راست می گن؟! ........

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:45 قبل از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

اینم گذشت ....

وقتی تموم شد ...چند دقیقه مکث ....و یه نفس عمیق ....

"  تموم که شد می گی یعنی کنکور این بود؟" ..... اینو بار ها از دیگرانی که کنکور داده بودن شنیدم .....

چند بار تو ذهنم تکرارش کردم و برگشتم و به دوستام گقتم : یعنی کنکور این بود ؟

" یعنی چند سال زحمت ... تموم؟! " اینو راحت میشد از نگاه بچه ها خوند ....

از جام بلند شدم ...مداد هام رو برداشتم و صدای راهنما هنوز از توی بلند گو می اومد " خانم ها خسته نباشید.... امیدوارم همه موفق باشید ... لطفا شماره ی روی صندلی رو بردارید تا اعلام نتایج ...از اینکه با ما همکاری کردید کمال تشکر.........."

امیدوارم همه موفق بشن.... و در آخر هر چی خدا بخواد ....

ممنون به خاطر همه دعاهاتون ....

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 2:32 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

یازده ِ یازدهم اردیبهشت هم گذشت .....

و من .... هجده سالم تمام شد ....

زمان مرگ ثانیه هاست ...

                                   و تولد ثانیه ای دیگر ....

و من در فصل تولد برگ ها و ثانیه ها جهان را لمس کردم ...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 2:10 بعد از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  | 

چندین ماه پیش به خودم گفتم: خب ...این و این و این برای یکی دو ماه مونده به کنکور ...هنوز خیلی زوده !

و الان رسیدم به اون یکی دو ماه ! .... چند روز پیش اتفاقی اون کتاب ها رو دیدم و یاد حرفی افتادم که .....

وباز هم ...." زمان همچنان می تازد "

اتاقم ... یعنی بهتره اتاق نگم ...مثله یه کتاب فروشی در هم و بر هم .... و هر روز به شمار این کتاب هایی که گوشه و کنار هست اضافه میشه .... فکر کنم باید قبل از اینکه بیرون برم در اتاق رو قفل کنم یه مامانم ......!

هر موقع هم که مرتب میشن یک ساعت بعد .... آخه تمامشون رو آدم هر لحظه نیاز داره .... کدوم کنکوریه که کتاب هاش مرتب باشه؟! اگه هست هر چی خواست بهش می دم .....

"سنگ در برکه می اندازم و می  پندارم ....

                                 با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد ....

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ....

                                  ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟! "

امیدوارم تمام این دو ماهی که باقی مونده تمام کنکوری ها مخصوصا دوستانم ماهشون رو حفظ کنن .... و به سنگ ها نشون  بدن که ماه ارزشش بیشتر از این تلاطم هاست .....!

پی نوشت : چند وقتی بود که این جوری نشته بود و داشت کم کم می رفت .... که یه دفعه ای دستشو گرفتم و گفتم: کجا؟! من هنوز خیلی کار دارم باهات .....

برامون دعا کنین ....

شبتون بخیر .....

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:55 قبل از ظهر  ققنوسي به نام ققنوس  |